تبليغاتX
سکوت شبانه
سکوت شبانه

چه زیباست صدای سکوت شب ....که می داند در پس این سکوت ها چه می گذرد؟؟












 
نمیدونم چند وقته با حرفام عجین شدی یا شاید سر زدی به
 
وبموو من فکر میکنم به یادمی ؟نمیدونم چند وقته با باورام اشنا
 
شدی با گریه هام گریه کردی و با خنده هامم خندیدی ؟نمیدونی
 
 چند وقته دلم میخواد حضورت باعث دلگرمیم بشه ؟الفبای
 
زندگیم نظم و ترتیبشو گم کرده بودن تک تکتون کنارم همیشه
 
اینقدر دلگرمی بهم داده که به این زودیا نخوام ترک دیار نام
 
 اشنای اینترنت و بلاگفا رو بگم ولی باور کن رشته ی زندگیم گم شده
نمیدونم میخوای حرفامو باور کنی یا میخوای دلداریم بدی شاید
 نیاز دارم به یه سکوت یه سکوتی که کسی اونو نشکنه
 
دوست دارم جایی برم و قدم بردارم که همه خواه ناخواه دارن از سکوت فریاد میزنن جایی که پر از سکوت

اره دلم بدجوری تنگه برای اون دیار نا اشناو غریب

برم اونجا شاید بتونم خودمو پیدا کنم اینجا که هر چی گشتم بهم گفتن :گشتم نبود نگرد نیست

خاطراتمو دوست دارم شاید به خاطر خیلیاشون دارم زندگی
 
 میکنم و به خاطر خیلیاشون میخوام از ادامه ی این سفر منصرف
 
 بشم .میدونم شاید حرفام برات نامفهوم باشه اگه هست هنوز باورم نکردی
 خودمم خودمو باور نکردم .

از خدا گفتم گفتم گفتم تو خوندی خوندی خوندی

و تو مهربانانه گوش کردی
ممنون که مهربانانه همراهم بودی ببخش اگر حرفایی زدم که
 
 باعث ناراحتی دوستان شد

می رم ولی زود میام شاید روز تولدم
روز عرفه منو فراموش نکنید
راستی نظر بذارید من می خونم
اخرین حرف
 
خدایا مواظب دوستام باش
 
نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/04ساعت توسط سیمین ...|

 
•خداي من ، اي بهترين يار ، بین من و تو فاصله ای است به وسعت یک گناه

و گام و تقربی به اندازه یک نگاه ...آنگاه که در سایه ی نگاه پرمهر و لطف تو هستم 

فاصله ها فرو می ریزند و هیچ حزن و اندوهی ندارم ...

با تو زمین ، این آتشکده ی فروزان غم ، گلستان من است

با تو من همیشه دربهشتم ...


● اما گاهیکه چون کودکی بازیگوش از تو دور می شوم

غم قرین قلبم می شود و بی تو از فراقت در جهنمی سوزانم ...


پس ای یگانه یار و یاور من ..قلبم را به تو می سپارم

آن را جایگاه بزرگترین عشق خود کن ، تا این مهر مرکبی شود برای رسیدن به تو ...

ای یار مهربان ، هرگز نگاهت را از من مگیر.. امروز بیشتر از همیشه ایام به تو نیازمندم

دیگر اشکی نمانده که بین ما پل شود ..تنهایم مگذار ..بر من ببار ..که تشنه نورم ...
 
 
 
ممنون از تمام دوستان رفقا خواهرا برادرا :
 دعاهایي پاكتون از دلاي پاكتون براي مادرم مستجاب شد
 

 پیوست:بنا بر تقا ضای دووووست جووون قالب عوض شد
نوشته شده در دوشنبه 1388/09/02ساعت توسط سیمین ...| |

 ديگر سراغ تو مي آيم سراغ تو مي آيم تا بنويسم...اي با وفاي هميشگي من ...اي نداي آرامش ...من با تو مينويسم ... ....بعد از مدتها مينويسم
ميخواهم از روزهايم بنويسم
ميخواهم از شكستنم بنويسم
ميخواهم بداني كه چه ساده شكستم وقتي نميتوانستم بنويسم
ميخواهم بداني كه چه ساده شكستم وقتي نميتوانستم نفس بكشم
ميخواهم احساسم را بفهمي وقتي دنيا برايم خيلي كوچك شده بود
ميخواهم بداني وقتي دلم پر بود چه ساده اشك ريختم
ميخواهم بداني وقتي از فاصله ها ميناليدم چه زجه هاي دردناكي داشتم
من ميخواهم از خنده هاي زوركي من با خبر شوي


اين روزها
من هستم و قفس و زندان بان هايي كه از آزار من لذت ميبرند
اين روزها
من هستم و خطها و سايه هاي سياه نقاشي ام
اين روزها
من مانده ام و قهوه هاي تلخ مثل روزهايم
من ماندم و اتاقي داغون مثل روحم


كاش ميتوانستم دلتنگي ام را برايت بازگو كنم
كاش ميتوانستم بگويم چه حالي دارم
كاش تو ميتوانستي راهي براي آرامشم نشان دهي
كاش ميتوانستي .... البته تو همیشه کاری کردی که ارامش داشته باشم

دلم بيشتر از هرچيزي مردن ميخواهد
دلم مردن ميخواهد
خواب هاي عجيبي ميبينم
در بيداري و روشنايي روز هم چيزي جز كابوس نميبينم

باورم نميشود
هنوز 1۷ سالم است ولي چقدر عاشقانه با درد  تنهایی رفيق شده ام
ميخندم ....به ظاهر شاد ترين و خوشبخت ترين دختر زمينم اما كاش ميتوانستم بدون نقاب زندگي كنم


كاش ميتوانستي نوشته هايم را بفهمي ........كاش ميتوانستم از قفس آزاد شوم

 

پیوست:سر نماز برای همه مریضا دعا کنید (برای مامانم که الان تو بیمارستانه )

خواهش می کنم

التماستون می کنم

خدا کند که بدانی چقدر محتاج است نگاه خسته ی من به دعای چشمانت

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/10ساعت توسط سیمین ...| |

نامه چموشانه ی کودکی به خدا

 

کودکی به مامانش گفت: من واسه تولدم دوچرخه می‌خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو واسه تولدت بگیریم؟ بابی گفت: آره.
مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.

نامه شماره یک
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.

دوستدار تو
بابی

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه، کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمیاد. برای همین نامه رو پاره کرد.

نامه شماره ۲
سلام
خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

بابی

اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پاره اش کرد.

نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.

بابی

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پاره اش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
بابی رفت کلیسا. یه کمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مریم مقدس رو دزديد و از کلیسا فرار کرد.
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

نامه شماره چهار
سلام خدا
مامانت پیش منه! اگه می خواهیش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

 

اینا هم جالبه بخونید:

خدايا من تو و همکارانت را دوست دارم. (ساجده. م)

 

خدايا از تو ممنونم که به من خانواده دادي ولي اگر يک توله سگ هم بدهي ديگر سنگ تمام گذاشته اي. (کيانا. ح)

 

خدايا از تو تشکر مي کنم که وقتي سقف خانمان ريخت من زيرش نبودم. از تو تشکر مي کنم که روپوش امسالم مثل پارسال صورتي نيست. سپاس مي گويم که من به آمپول پني سيلين حساسيت دارم و دکتر هر وقت مي خواهد براي من آمپول بنويسد مادرم مي گويد که حساسيت دارم و دکتر جاي آمپول قرص مي نويسد. (ياسمين. خ) 

 

خداي عزيز من خيلي دلم ميخواست خدا باشم، ميايي جاهايمان را با هم عوض کنيم؟ (کيميا. س

 

اینم یه جورشه دیگه

یاد صداقت اون روزا بخیر

چطور بووووووووووووووود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی من هنوزم می ترسم

بابی
نوشته شده در یکشنبه 1388/08/03ساعت توسط سیمین ...| |

 

از اینکه من بخوامو خدا نخواد یا خدا بخواد و من نخوام٬ میترسم
از لبخند های ساختگی ٬
از احوال پرسی های پشت نقاب٬ میترسم
از اینکه بفهمم اشتباه کردم ..
از اشتباه های بی جبران ٬ میترسم
حتی از چشم هام میترسم ...
از چشم هایی که دروغ نمیگه و دروغ میبینه میترسم
من از اینکه تنهام ٬
از اینکه منتظری ندارم
من از خداحافظی های بی جواب
از خداحافظی های بی حافظ میترسم
میترسم
میترسم
نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/29ساعت توسط سیمین ...| |

شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
...
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
...
من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
 
سلام سلام سلام
نمی خواستم بنویسم  نمی خواستم بیام
دیگر توان نوشتنی نیست دیگر تمام شد بهانه های نوشتنم
دیگر تمام شدم
درک نشدن درد بزرگیه امیدوارم کسی این دردو هیچ وقت نچشه
الهی آمین
منو تنها نذارید
نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/16ساعت توسط سیمین ...| |

 

خدايا،تو اين وقت شب،ايستاده ام زير آسمان تو،كه عكس سوسوی ستاره هاش توی دريای چشام افتاده.
دو دل بودم كه بيام يا نه.يه دلم رو گذاشتم اون پايين،پايين پايين.اما اون يكی دلم رو كه مهرش كردند برای ورود به حريم كبريائيت گرفتم لابه لای انگشتام،می بينی تپش تند و يكنواختش رو؟

ای عزيز من،حالا ايستاده ام اينجا زير آسمون زيبای تو و ميدونم حتی اگر آهسته تر از بال زدن سنجاقك ها از ته دلم به تو سلام كنم،مي شنوی كه جوابم رو بدی و همين براي من كافيه.
حالا بذار آغاز كنم مثنوی گريستن رو،بذار بگم اون پايين وقتي يه قدم از تو فاصله مي گيرم،چقدر زود گلدون احساسم زرد و پژمرده ميشه،خشك ميشه،برگهاش ميريزه.بذار اعتراف كنم به درازي اون روزهايي كه بين چشمهاي من و نم نم دلگير بارونت فاصله مي افتاد.بذار اعتراف كنم به روزهایی كه از سجاده سبز تو فاصله

مي گرفتم.بذار اعتراف كنم به اون روزهايي كه خواب غفلت نمي گذاشت كه با تو بگم
.
خدايا،نجوای منو بشنو كه به تو محتاجم
.
خدايا،به درگهت آمده ام و فقر و بينواييم را نزد تو آورده ام.بيش از آنچه به طاعت خود اميدوار باشم به آمرزش تو دل بسته ام.چرا كه آمرزش و مهربانی تو از گناهان من بيشتر است
.
اي عزيز من!اي مهربان من!اي خداي خوب من
!
حالا نگاه كن به دست تمنايي كه قلب چاك خورده ام رو به تو پيش كش مي كند
.
من به تو محتاجم،من به تو محتاجم.

قربان تو

سیمین

نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/22ساعت توسط سیمین ...| |

 

مهربان ترین خدا

مهربانترین خدا
گفتم :خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟
گفت : عزیز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکردم که تو اینگونه هستی ،من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق  تمام  لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .
گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی  ، اینگونه زار بگریم ؟
گفت : عزیز تر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از اینکه فرود آید عروج می کند ، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی  و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟
گفت : بارها صدایت  کردم ، آرام گفتم از این راه نرو به جایی نمیرسی ، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که  عزیز تر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.
گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟
گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ،چیزی نگفتی ،پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگوئی آخر تو بنده من بودی چاره ای نبود جزء نزول درد که تو تنها اینگونه بود که صدایم کردی .
گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟
گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دیگر خدائی تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من میدانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی ورزی و گر نه همان بار اول شفایت می دادم .
گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...
گفت : عزیز تر از هر چه هست ، من هم دوست دارمت ...

 

شب های دراز بی عبادت، چه کنم
طبعم به گناه کرده عادت چه کنم
گویند کریم است و گنه می بخشد
گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم…

 

التماس دعا سیمین ۱۷ ساله

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/05/05ساعت توسط سیمین ...| |

سلام خدا من دارم از زمين برات زنگ ميزنم
دلاي سنگيو خدا امشب برات رنگ ميزنم
فکرنکني زنگ ميزنه مزاحم تلفني
جون خداقطع نکني منم رفيق زميني
راستي خدا تو آسمون ستاره ها با هم خوبن؟
اونجا دروغ وحرف زشت ستاره ها آيا ميگن؟
امشب دلم گرفته بود خواستم که درد ودل کنم
هر کس به فکر خودشه من با کي درد ودل کنم؟
راستي خدا! زمين هواش دود ودمه
توي دلاي آدماش پر از غمه
اون نامه رو دستاي من با خواهش دلم نوشت
پست مي کنم اين نامه رو به آدرس تو در بهشت
راستي خدا ! با ور داري دوستت دارم خيلي زياد!!!!
از راه دور ميبوسمت شايد منو يادت بياد
قربون تو خدا برم کاري نداري به دلم
شرمندتم که نيمه شب کلي مزاحمت شدم!!!!!!!!

 

اگر تنهاترین تنها شوی~~~


~~~~ باز هم خدا هست

محتاج دعای تک تک شماهستم

دوستتون دارم سیمین دختر بهانه گیر غزل ها

نوشته شده در سه شنبه 1388/04/16ساعت توسط سیمین ...| |

من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم

از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم

روح از افلاک و تن از خاک، در اين ساغر پاک

از در آميختن آميختن شادي و غم دلتنگم

خوشه اي از ملکوت تو مرا دور انداخت

من هنوز ازسفر باغ ارم دلتنگم

اي نبخشوده گناه پدرم آدم را

به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم

حال در خوف و رجا رو به تو بر ميگردم

دو قدم دلهره دارم دو قدم دلتنگم

نشد از ياد برم خاطره دوري را

بازهرچند رسيديم به هم !دلتنگم

"فاضل نظری"

سلام...........................سلام..............................سلام

بالاخره امتحانا تموم شد ...نتیجه ها هم اعلام شد وتموم شد

دلم واسه فضای وب خیلی تنگ شده بود

ممنونم تو مدتی که نبودم برام نظر گذاشتید

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/27ساعت توسط سیمین ...| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت